مشاعره!

 

می گوینددریک روزبسیارسردزمستانی،رشیدوطواط برای دیداروهم صحبتی عازم خانه ادیب صابرشد.

این دوشاعرفاضل معروف،سال های درازباهم دوستی ورابطه محبت داشتند وشوخی های شیرین آن دو بایکدیگر دهان به دهان می گشت.

وقتی رشیددرآن برف وسرما به درخانه ادیب رسید وحلقه بردرزد،کنیزکی دررا بازکردودرجواب رشیدگفت:

-ادیب خانه نیست!

رشیدهمانجا این بیت راسرودوبه صدای بلندخواند:

آن کس که برون روددراین روز                   احمق ترازاوکس دیگرنیست!

ادیب صدای اوراشنید،دریچه بالای خانه راگشودودرجوابش این بیت راساخت وخواند:

من خودم به حرمسرای خویشم                    پیداست که دربرون درکیست!

/ 0 نظر / 3 بازدید